الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

555

إحياء علوم الدين ( فارسى )

شود مگر به خياطت و حركت او . و اگر در كل آن چه در عالم است كه جز اوست بنگريم ، صفت او بدان نشناسيم . پس بر او جز يك دليل نيست ، و آن مع ذلك روشن و واضح است . و وجود بارى تعالى و علم و قدرت و ديگر صفتهاى او گواهى مىدهد براى او به ضرورت كل آن چه مشاهده مىكنيم و به حسهاى ظاهر و باطن در مىيابيم ، از سنگ و كلوخ و نبات و درخت و جانور و آسمان و زمين و ستاره و بر و بحر و آتش و هوا و جوهر و عرض بضرورت شاهد است ، بل اول شاهدى بر آن ، نفسها و تن‌ها و صفتهاى ماست ، و تقلب احوال و تغير دلهاى ما ، و همهء أطوار ما در حركات و سكنات ما . و ظاهرتر چيزها در علم ما نفسهاى ماست ، پس محسوسات ما به پنج حس ، پس مدركات ما به عقل و بصيرت . و هر يكى از اين مدركات يك مدرك و يك شاهد و يك دليل است ، و كل آن چه در عالم است شواهد ناطق و ادلّهء شاهد است بر وجود خالق و مدبّر و مصرّف « 157 » و محرّك آن ، و آن دال است بر علم و قدرت و لطف و حكمت او . و موجودات مدركه بىشمار است . پس اگر حيات نويسنده نزديك ما ظاهر است ، آن را يك شاهد است ، و آن شاهد آن است كه از حركت دست او احساس كرده‌ايم ، پس چگونه ظاهر نباشد نزديك ما كسى كه درون نفسهاى [ 418 ] ما و بيرون آن هيچ چيزى نيست كه نه بر عظمت و جلال او شاهد است . چه هر ذره‌اى از ذرات عالم بر زبان حال ندا مىكند كه وجود او به نفس او ، و حركت او به ذات او نيست ، و محتاج است به موجدى و محرّكى . و تركيب اندامها و فراهم آمدن استخوان‌ها و گوشتها و عصبها و منابت « 158 » مويها و اشكال طرفها و ديگر اعضاى ظاهر و باطن ما اول بدان گواهى مىدهد ، چه مىدانيم كه آنها به نفس خود فراهم نيامده است ، چنان كه مىدانيم كه دست نويسنده خود نجنبيده است ، و ليكن چون در وجود مدركى و محسوسى و معقولى و حاضرى و غايبى نيست كه نه او شاهد معرفت اوست ، ظهور آن بزرگ شده است ، و عقلها از ادراك آن مغلوب و مدهوش گشته . چه آن چه عقلهاى ما از ادراك آن قاصر شود ، آن را دو سبب است : يكى آن كه در نفس خود پوشيده و غامض باشد . و مثال آن پوشيده نيست . دوم آن كه وضوح او به نهايت رسد . و اين چنان باشد كه شب‌پرك در شب بيند و در روز نبيند ، نه براى خفا و پوشيده شدن روز ، و ليكن براى شدت ظهور آن ، چه بينايى شب‌پرك ضعيف است ، نور خورشيد چون روشن شود ، نور او را غلبه كند . پس قوّت ظهور نور با ضعف بينايى شب‌پرك سبب ناديدن او شود ، و نبيند مگر آن گاه كه تاريكى با روشنايى امتزاج پذيرد و ظهور او « 159 » ضعيف شود .

--> ( 157 ) مصرّف ، گرداننده . ( 158 ) منابت ( ج منبت ) ، رستنگاهها . ( 159 ) ظهور نور .